|
زائر ...zaeer |
روزی سلطان اُلجایْتو مغولی مشهور به شاه خدابنده از روی غضب زن خود را سه طلاقه کرد و بعد پشیمان شد و تمام علمای مذاهب اربعه (اهل تسنن) را جمع کرد و در حکم شرعی طلاق فتوائی موافق خود خواست، اما آنها متفقاً به وقوع سه طلاق و عدم امکان رجوع زوجیت بدون محلل حکم کردند. یکی از وزرا گفت در شهر حله عالمی است که این طلاق را باطل میداند. پس نامهای به علامه نوشته و کسی را به احضار وی فرستاد. علمای حاضر در مجلس شاه گفتند که سزاوار نباشد برای احضار مردی رافضی خفیف العقل باطل مذهب کسی از بستگان شاه روانه شود. اما محمد خدابنده گفت تا حاضر شود و ببینم چه خواهد شد. پس شاه مجلسی از علمای اربعه تشکیل داد و علامه در موقع ورود بدان انجمن کفشها را در بغل کرده و بعد از سلام نزد سلطان که خالی بود نشست.حاضرین از این امر ناراحت شده به وی گفتند چرا برای سلطان سجده نکردی و ترک ادب نمودی؟ گفت که حضرت رسول اللّه (صلیاللهعلیهوآله) سلطان السلاطین بود و باز هم مردم سلامش میدادند، و در آیه شریفه هم هست «فَاِذَا دَخَلتُم بُیوتاً فسلموا علی انفسکم تحیة من عند اللّه مبارکة»، و علاوه در میان ما و شما خلافی نیست در اینکه سجده مخصوص ذات اقدس الهی بوده، و بجز برای خدای تعالی سجده کردن روا نباشد.گفتند چرا نزد سلطان نشسته و حریم نگذاشتی؟ جواب داد چون غیر از آنجا جای خالی دیگر نبود، و حدیث نبوی است که در حین ورود مجلس هر جا که خالی شد بنشین .سپس گفتند مگر نعلین چه ارزشی داشت که آن را به مجلس سلطان آوردی و این کار زشت مناسب هیچ عاقلی نمیباشد. گفت ترسیدم که حنفیها کفش مرا بدزدند، چنانچه رئیس ایشان کفش حضرت رسول اللّه (صلیاللهعلیهوآله) را دزدید.حنفیها بانگ برآوردند که ابوحنیفه در زمان آن حضرت وجود نداشته و مدتها پس از وفات آن حضرت تولد یافته.علامه گفت فراموشم شد، گویا دزد کفش آن حضرت، مالک بوده. پس مالکی مذهبها به همان روش جواب دادند و علامه گفت شاید دزد کفش آن حضرت احمدبن حنبل بوده. و حنبلیها نیز بهمان طریق جواب دادند. سپس علامه رو به سلطان کرده و گفت حالا معلوم گردید که هیچ یک از روسای مذاهب اربعه در عهد حضرت رسالت (صلیاللهعلیهوآله) و در زمان اصحاب وجود نداشته و اقوال و آراء ایشان فقط رای و نظر و اجتهاد خودشان است. اما فرقه شیعه تابع حضرت امیرالمومنین علیهالسلام میباشند که وصی و برادر آن حضرت بود. و بعد به اصل مطلب که همان قضیه طلاق زن سلطان بود پرداخت و پرسید آیا این طلاق با حضور عدلین وقوع یافته؟ سلطان گفت در تنهایی بود. علاّمه گفت پس این طلاق باطل است و همان زن هنوز در زوجیت سلطان باقی است. پس از آن مناظرات زیادی راجع به امور دینی بین علامه حلی و سایر علمای حاضر در مجلس درگرفت که در همه آنها علم و درایت علامه آشکار گشت و سلطان خدابنده بعد از این جریانات مذهب تشیع را قبول کرد و به اطراف بلاد فرمان داد که به نام دوازده امام خطبه خوانده و سکه زدند و اسامی مقدسه ایشان را در اطراف مساجد و مشاهد ثبت نمایند. علامه نیز کتاب «الفَین» و کتاب «منهاج الکرامة» را به نام آن پادشاه نگاشت و در نزد شاه تقرب زیاد یافت و بر قاضی بیضاوی و قاضی ایجی و محمدبن محمود آملی صاحب نفایس الفنون و دیگر مقربین دربار تفوّق جست، به حدی که شاه در سفر و حضر راضی به مفارقت وی نمیشد و امر کرد که برای علامه و طلابی که در درس وی حاضر میشدند مدرسهای سیار که دارای حجرههای کرباسی بوده ترتیب دادند و همواره با اردوی شاهی نقل و در هر منزل نصب شده و مجلس تدریس منعقد میشد. درآخر بعضی از کتب علامه نیز قید شده که «از تالیف آن در شهر کرمانشاه در مدرسه سیاره فراغت یافته». و از برخی تواریخ عامه نیز نقل است که از وقایع سال 707هـ . ق. اظهار و اعلان تشیع شاه خدابنده است که به اضلال ابن مطهر شعار تشیع را اعلان و انتشار داده است... [ یکشنبه 3/2/91 ] [ 8:11 صبح ] [ سعیده امیدی ]
در مدینه مرد دلقکى بود که با رفتار خود مردم را مى خندانید، ولى خودش مى گفت : [ شنبه 2/2/91 ] [ 10:20 صبح ] [ سعیده امیدی ]
....یک بار حضرت فرمود: «اتقوا ذنوباً لا تغفر» بترسید از گناهانی که خدا نمیبخشد. گفت: نظر شما کدام است؟ یکی گفت: دزدی، یک گفت: نمیدانم چه… هرکسی یک گناهی را گفت. گفت: نه اینها نیست. آخر گفتند: یا رسول الله خودت بگو. آن گناهی را که خدا نمیبخشد چیست؟ فرمود: خدا گناهان کوچک را نمیبخشد . به خانم میگوییم: فُکلت بیرون است، گناه است. تو بندهی خدا هستی، به شکرانهی اینکه خدا به تو نعمت داده، زیبا آفریده، این زیبایی را برای شوهرت بگذار. تو قیمتی هستی. دختر قیمتی میگوید: نمیگذارم کسی از من لذت ببرد. مگر اینکه خرجی مرا بدهد. خانه، ماشین، تلفن، همه امکانات را هرکس خرجی مرا داد به من هم نگاه کند. این میگوید: نه من آرایش میکنم، جوانها مرا مفت ببینید. خودش را حراج میکند. خودت را حراج نکن تو ارزش داری. خانمی که خودش را آرایش کرده و نشان میدهد، چرا خودت را حراج میکنی، تو حیف هستی. هرکس همهی زندگی تو را تأمین کرد، حق دارد به تو نگاه کند. نه هرکس مفت کنار خیابان با یک بستنی، با یک لبخند، با یک تلفن و اسم ام اس، تو گران هستی، چرا خودت را حراج کردی؟ این مویت پیدا نباشد. آقای قرائتی حالا این دو تا تار مو را گیر نده. خیلیها گناهان بزرگتر کردند. میگوید: این چیزی نیست. اینکه میگویی: چیزی نیست دیگر خدا نمیبخشد. ببین اگر من یک سنگی، از این سنگهای کوچک که به نان سنگک چسبیده، اگر من یک سنگ کوچک بزنم در سر شما، بگویی: آخ! بگویم: چیزی نیست. بگویم: چیزی نیست، شما بیشتر عصبانی میشوی. اما اگر یک سنگ یک کیلویی از دست من افتاد خورد روی پای شما، پای شما خونی شد، بگویم: ببخشید، میبخشی. یک کیلو را میبخشی، یک مثقال را نمیبخشید. چون یک مثقال را میگویم: چیزی نیست. [ چهارشنبه 30/1/91 ] [ 1:46 عصر ] [ سعیده امیدی ]
از جمله کرامات فاطمه علیها سلام که محدثین شیعه و اهل سنت روایت کرده اند این است که وی از مرگ خود خبرداد و روز و وقت آن را تعیین کرد ، چنانکه در روایات پیش از این نیز گذشت و در حدیثی است که وقتی به علی (ع) گفت: هنگام مرگ من رسیده! علی (ع) فرمود: ای دختر پیغمبر، با اینکه وحی از ما قطع شده این خبر را از کجا دانستی ؟ فاطمه پاسخ داد، هم اکنون خواب مختصری مرا فرا گرفت و رسول خدا (ص) را دیدم که به من فرمود: امشب نزد ما خواهی بود و من می دانم که او راست گفته و امروز روز آخر عمر من است. (1) و در روایتی است که پس از آن به علی (ع) گفت: چیزهایی در دل دارم که می خواهم آنها را به تو وصیت کنم ! علی (ع) فرمود: ای دختر رسول خدا ، هر چه می خواهی بگو ! دراین وقت علی (ع) کسانی را که دراتاق بودند بیرون کرد و نزدیک سر فاطمه (س) نشست، آن گاه فاطمه به سخن آمده گفت : ای پسرعمو ، هیچ گاه مرا دروغگو و خیانتکار ندیدی، و از وقتی با تو معاشرت داشته ام نافرمانی تو را نکرده ام ! علی (ع) در پاسخ او فرمود : پناه بر خدا! تو داناتر ، نیکوکارتر ، پرهیزگارتر، بزرگوارتر و نسبت به خدای تعالی بیمناک تر از آنی که من بخواهم تو را در مورد مخالفت و نافرمانی خود سرزنش کنم، و به راستی مفارقت و دوری تو بر من بسیار ناگوار است جز آنکه چاره ای از آن نیست ... آن گاه سخنان خود را ادامه داده فرمود : به خدا مصیبت رحلت رسول خدا (ص) را برای من تجدید کردی و مرگ و فقدان تو ، بر من بسیار بزرگ است . " فانا لله و انا الیه راجعون "! آه! که چه مصیبت دردناک ، جانسوز و غم انگیزی است! مصیبتی که به خدا سوگند جبران پذیر نخواهد بود ! دنباله حدیث این گونه است که در اینجا هر دو گریان شده و لختی گریستند ، آن گاه علی (ع) سر فاطمه را برداشته به سینه چسبانید و بدو فرمود: هر وصیتی داری بنما که من آن را انجام خواهم داد . فاطمه عرض کرد: خدایت پاداش نیک دهد ای پسرعموی رسول خدا، نخستین وصیت من آن است که پس از من " امامه " دختر خواهرم را به ازدواج خویش درآوری ، چون او نسبت به فرزندان من همانند خودم مهربان است، و مردان نیز ناچارند همسری از زنان داشته باشند . وصیت دیگر من آن است: که احدی از این مردم که به من ستم کرده و حق مرا گرفتند ، در تشییع جنازه من و دیگر مراسم حاضر نشوند زیرا اینان دشمن من و دشمن رسول خدا هستند، مبادا بگذاری یکی از آنها یا پیروان آنها ، بر جنازه ام نماز بگذارند ... مرا شب هنگام در آن وقتی که دیده ها همگی خواب رفته اند دفن کن (2) و در نقلی هم آمده که فاطمه (ع) وصایای خود را در رقعه ای نوشته و زیر سرش نهاده بود و چون از دنیا رفت، علی (ع) آن رقعه را بیرون آورد و جملات زیر را در آن مشاهده کرد : " بسم الله الرحمن الرحیم، هذا ما اوصت به فاطمة بنت رسول الله، اوصت وهی تشهد ان لا اله الا الله، وان محمداً عبده و رسوله ، و ان الجنة حق و النار حق، و ان الساعة آتیة لا ریب فیها، و ان الله یبعث من فی القبور . " یا علی انا فاطمة بنت محمد زوجنی الله منک لا کون لک فی الدنیا و الآخرة، انت ولی بی من غیری، حنطنی و غسلنی و کفنی با للیل، و صل علی و ادفنی باللیل و لا تعلم احدا، و استودعک الله و اقرء علی ولدی السلام الی یوم القیامة" (3) " به نام خدای بخشاینده و مهربان، این است آنچه دختر رسول خدا بدان وصیت می کند، و این وصیت را در حالی می کند که گواهی می دهد معبودی جز خدای یکتا نیست، و گواهی می دهد محمد بنده و رسول اوست، و گواهی می دهد که بهشت حق است، و جهنم حق است، و قیامت خواهد آمد و هیچ گونه شکی در آن نیست، و گواهی می دهد که خدای تعالی هر کس را که در گورهاست مبعوث و زنده خواهد کرد . ای علی ! منم فاطمه دختر محمد که خدای تعالی مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنیا وآخرت از آن تو باشم، و تو در انجام کارهای من سزاوارتر از دیگران هستی ! کار حنوط ، غسل و کفن مرا در شب انجام ده، و بر من نماز بخوان و شبانه مرا دفن کن، و کسی را خبر نکن ، تو را به خدا می سپارم ، و بر فرزندان خود تا روز قیامت سلام می رسانم (4) پی نوشت : 1- بحارالانوار، ج 43،ص 179. 2- بحار الانوار، ج 43، صص 192 و 191. 3- همان، ص 214. 4- همان، ص 214. چقد دلم برا مظلومیت بی بی گرفت....جانم فدایش
[ یکشنبه 27/1/91 ] [ 2:15 عصر ] [ سعیده امیدی ]
جدّ علامه طباطبائی(ره) از شاگردان و معاشران نزدیک شیخ محمد حسن نجفی (صاحب جواهرالکلام) بود و نامهها و نوشتههای ایشان را مینگاشت. وی مجتهد بود و به علوم غریب (رمل و جفر و ...) نیز احاطه داشت اما از نعمت داشتن فرزند محروم بود. روزی هنگام تلاوت قرآن به این آیه رسید؛ «و ایوب إذ نادی ربه: انیّ مسنی الضر و انت ارحم الرّاحمین.»(1) با خواندن این آیه، دلش میشکند و از نداشتن فرزند غمگین میشود. همان هنگام چنین ادراک میکند که اگر حاجت خود را از خداوند بخواهد، روا خواهد شد. دعا میکند و خداوند هم ـ پس از عمری دراز ـ فرزند صالحی به او عنایت میفرماید. آن پسر، پدر مرحوم علامه طباطبائی میشود. پدر علامه نیز پس از تولد او، نام پدر خود (یعنی جدّ علامه) را بر وی مینهد.
پینوشت: 1- انبیا، 83 . و ایوب را یاد کن هنگامی که پروردگارش را ندا داد که: به من آسیب رسیده است و تویی مهربانترین مهربانان.
منبع :کتاب آن مرد آسمانی، مرتضی نظری . [ یکشنبه 20/1/91 ] [ 10:39 صبح ] [ سعیده امیدی ]
ما هم میتوانیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فرزند آیة الله العظمی مرعشی نجفی در باره ساده زیستی ایشان میگوید : یکى از خصوصیات برجسته ایشان ساده زیستى و عدم توجه به مسائل مادى و زخارف دنیوى بود. ایشان پس از اقامت در قم و ازدواج با والده ما از نظر مالى مدتها در وضعیت بدى به سر مىبردند و مدتها اجارهنشین بودند تا این که کمکم با تهیه یک زمین کوچک در آن خانهاى ساختند و تا آخر عمرشان نیز در آن زندگى کردند. ایشان هیچوقت از وضعیت مالى مطلوبى برخوردار نبودند و هر آنچه به دست مىآوردند، در راه رفع حوایج مردم مصرف نموده، یا وقف مىکردند و هیچگاه مالى را به خودشان اختصاص ندادهاند. مىفرمودند: «من شب که مىخوابم هیچ پولى، هیچ اندوختهاى در جیب من نباشد، چون ما عامل هستیم. ما باید از این دست بگیریم و با دست دیگر بدهیم؛ و به فقرا، ایتام، نیازمندان و کمک کنیم به مراکز علمى، دینى و فرهنگى، اینها مال ما نیست!» و تا آخر عمر نیز چنین بودند. شب آخرى که ایشان رحلت فرمودند، همان شب به بنده مىفرمودند: «من خیلى بارم سبک است و هیچ نگرانى ندارم، تنها یک چیز مرا زجر مىدهد و آن این است که مىترسم در ایام زندگیم نوشته من یا صحبتهاى من در هر موردى باعث شده باشد که حقى ناحق شود، یا در همسایگى ما گرسنهاى بوده باشد و ما غذاى سیر خورده باشیم که و الله و بالله و تالله اگر چنین چیزى بوده من آگاهى نداشتهام و نصیحت مىفرمودند که شما هم بارتان را سبک کنید و از تجمل پرستى و خانه بزرگ و ... بپرهیزید، که همه چیز ظرف چند دقیقه نابود مىشود.» و روزى کهایشان از دنیا رفتند، یک قبا داشتند که مشکى بود و در ایام محرم و صفر مىپوشیدند و مجموع پولى که در جیب ایشان بود، هشتصد تومان بود و هیچ اندوختهاى، زمینى یا ملکى نداشتند و هر آنچه به دستشان مىرسید، در موارد فوق الذکر مصرف مىکردند. منبع: کتاب فقهای نامدار شیعه ؛ عقیقی بخشایشی عبد الرحیم .
[ یکشنبه 20/1/91 ] [ 10:30 صبح ] [ سعیده امیدی ]
گفت:عارفی روح پرفتوح و ملکوتی مرحوم ایت الله العظمی بهجت(ره) را زیارت کرده وایشان خطاب به آن عارف فرموده بودند: دیگر ستون دین نماز نیست.ستون دین نماز شب است. اگر می خواهید در این دوران؛بی دین نشوید،اهل نماز شب باشید..... شادی روح ایشان صلوات والسلام.
[ پنج شنبه 10/1/91 ] [ 10:26 صبح ] [ سعیده امیدی ]
خودم شنیدم که استاد میگفت:
*طلبه باید یاغچی باشه ... (این اصطلاح همیشگی استاد بود) و خیلی حرفای دیگه هم از استاد شنیدم که اکثرش رو دوستمون آقای برخوردار در کتاب آداب الطلاب گردآوری کردن. برگرفته ازوبلاگ http://dastehkelid.parsiblog.com [ سه شنبه 23/12/90 ] [ 8:28 صبح ] [ سعیده امیدی ]
خرم آنروز کزین منزل ویران بروم [ شنبه 13/12/90 ] [ 1:30 عصر ] [ سعیده امیدی ]
این مطلب بزگرفته از وبلاگ (takhribchi.parsiblog.com) است... برای شادی روح آن شهید گرانقدر صلوات من ژاکلین ذکریای ثانی هستم. دوست دارم اسمم زهرا باشه. من از یه خانواده مسیحی هستم و از اسلام اطلاعات کمی دارم. وقتی وارد دبیرستان شدم از لحاظ پوشش و حجاب وضعیت مطلوبی نداشتم که بر می گشت به فرهنگ زندگیمون. توی کلاس ما یک دختر بود به اسم مریم که حافظ 18 جزء از قرآن مجید بود، بسیجی بود و از شاگردان ممتاز مدرسه. می خواستم هر طوری شده با اون دوست بشم.
[ شنبه 8/11/90 ] [ 9:12 عصر ] [ سعیده امیدی ]
|
|
| [ طراحی : پرشین اسکین ] [ Weblog Themes By : Persian skin ] |